X
تبلیغات
حرفهایم
هر چه می خواهد دل تنگم ، می نویسم اینجا!
این مطلب برگرفته از سایت سیمرغ است.

درسته که امکان بعضی از این تفریحات رو نداریم و البته بعضیهاشون هم واسه خارجیهاست اما دلم لک زده واسه خیلیهاشون: مثلا خوردن میوه تازه رسیده از روی درخت

1 - بالا رفتن از درخت
2 - قل خوردن از یک تپه خیلی بزرگ
3 - چادر زدن در منطقه حیات وحش
4 - ساختن مخفی گاه
5 - پریدن از روی سنگ ها
6 - دویدن زیر باران
7 - بادبادک هوا کردن
8 - ماهی گیری با قلاب
9 - چیدن میوه از درخت و خوردن آن.
10 - قلعه بازی
11 - برف بازی
12 - روی ساحل دنبال گنج گشتن
13 - کلوچه گلی درست کردن
14 - سد درست کردن در مسیر جوی آب
15 - سرسره بازی کردن
16 - یکی را زیر شن ها مدفون کردن
17 - مسابقه ی راه انداختن حلزونها
18 - آویزان شدن از درخت
19 - تاب خوردن دور یک طناب،
20 - درست کردن سرسره گلی
21 - شاتوت خوردن از داخل مزرعه
22 - داخل درخت را نگاه کردن
23 - رفتن به یک جزیره
24 - احساس پرواز کردن در باد
25 - شیپور درست کردن با علف ها
26 - به شکار فسیلها و استخوانها رفتن
27 - تماشای بیدار شدن خورشید
28 - از یک تپه بزرگ بالا رفتن
29 - رفتن به پشت آبشار
30 - با دست های خود به پرنده غذا دادن
31 - گرفتن حشرات
32 - پیدا کردن تخم حیوانات
33 - گرفتن پروانه با تور
34 - دنبال کردن حیوانات
35 - کشف کردن اشیای داخل برکه
36 - درآوردن صدای جغد
37 - پیدا کردن موجودات عجیب و غریب در میان صخره ها
38 - بلند کردن پروانه
39 - گرفتن خرچنگ
40 - رفتن به پیاده روی در طبیعت در شب
41 - کاشتن میوه، مراقبت از آن و خوردن آن
42 - رفتن به شنا در طبیعت
43 - قایق سواری
44 - روشن کردن آتش بدون کبریت
45 - یافتن راه بوسیله نقشه
46 - سنگ نوردی
47 - پختن روی آتش در هنگام اردو
48 - فرود آمدن با چتر
49 - قایم موشک بازی با دستگاه های مکان یاب نظیر GPS
50 - قایق سواری در رودخانه
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 20:3  توسط رضایی  | 

فرزند عزیزم
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی
اگرهنگام غذا خوردن ، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگرصحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
به یاد بیاور ، وقتی کوچک بودی ، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم
وقتی نمی خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نکن
وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز ، سئوالاتی می کنم با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی ، حافظه ام یاری نمی کند ، فرصت بده وعصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به من بده ... همانگونه که تو اولین قدم هایت را درکنار من برداشتی
زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم ، عصبانی نشو ... روزی خود می فهمی
ازاینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته وعصبانی نشو
یاریم کن ، همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو ، این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم ، دوستت دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:9  توسط رضایی  | 

از نظر ما ایرانیها آدما ۲ دسته اند:

یا از من پولدارترن که می گم مال مردم خورن یا از من فقیرترن که میگم گدا گشنه. . .

یا از من بهتر کار می کنن که میگم خر حمال یا کمتر کار می کنن که میگم تنبل هستن. . .

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله یا محتاط تر از منن که میشن بی عرضه. . .

خلاصه:

((کلا معیار همه چیز من هستم نه حقیقت))

  

              (( معیار همه چیز من هستم نه حقیقت))

   

                        (( من نه حقیقت))

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:24  توسط رضایی  | 

بعضی از مطالب این مکتوب برگرفته از مطالب ایمیلهای دوستان است که بدینوسیله هم اجازه می گیرم و هم از ایشان تشکر می کنم و هم اعلام منبع می شود. به هر حال مطالبی است که خودم لذت برده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:33  توسط رضایی  |